ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/9yjKWb

آخرین مطالب

می‌خواهم اعتراف کنم و این اصلا باب میل‌م نیست. می‌دانید خب اعتراف یعنی باید چیزی را بگویی که اصلا باب میل‌ت نیست وگرنه اگر باب میل‌ت باشد و بگویی که دیگر اعتراف نیست و مثلا می‌شود سخن‌رانی، گپ و یا هرچیز دیگری. اما به هرصورت می‌خواهم اعتراف کنم. اعتراف کنم که دیگر مدت‌هاست واژه‌های فمینیست و حقوق زنان و فعال حقوق زنان و فلانی علیه زنان و زنان علیه فلانی و چشم ها علیه زنان و زنان علیه جسمان! و کلی علیه و ضد دیگر برایم هیچ مهم نیستند. مخصوصا این اواخر که اتفاقی و غیر اتفاقی با بعضی از همین به اصطلاح خارهای فعال! از نزدیک دیدار داشتم و به عینه فهمیدم که بله، متاسفانه غم نان است که محرکه این رفتار آن‌هاست  و اگر هم غم نان نباشد حتما غم شهرت و آوازه است و اگر غم شهرت هم نباشد خلاصه غم یک چیزی هست الا غم هم‌نوعان! مثلا فلانی برخلاف حرف‌ها و نوشته‌هاش معتقد است که مرد آینده‌اش باید کمی هم که شده اهل تشر و عصبانیت باشد که باب میل‌ش باشد وگرنه این پسرهای زیر ابرو برداشته که به تُف شیطان هم نمی‌ارزند. و یا بهمانی که همان اول کار لاک رنگارنگ دست‌هاش را به دوست‌ش نشان داد و با شیطنت و خنده‌ی خاصی به دوست‌ش گفت یعنی می‌شود بالاخره این‌ها مرد رویاهاش را به تور بیندازد و...

اما با این حال فقط این من هستم که این مسئله برای‌م هیچ اهمیتی ندارد و شاید این برای دیگران فوق‌العاده بااهمیت باشد و اصلا از قبل‌ش نان یک خانواده را در بیاورند! و از آن‌جایی که اصلا هم اهل تک خوری نیستم برای همین هم بد ندیم چند مورد از همین سوژه‌های فلانی علیه بهمانی را مفت و مجانی در اختیارشان قرار دهم. برید حال‌ش را ببرید:

اخبار علیه زنان: اخبار داخلی را دیده‌اید؟ خصوصا اخبار نیم‌روزی ساعت چهارده را؟ و به این دقت کرده‌اید که اسم گوینده‌ی اخبار و نریتورها و نویسنده‌های خبر را می‌نویسد؟ و به این دقت کرده‌اید که برای مردها اسم‌شان را کامل می‌نویسند و برای خانم‌ها فقط اسم فامیلی‌شان؟ خب چه مصیبتی بیش‌تر از این؟ واویلا! اصلا چه معنی دارد که اسم زیبا و لطیف زنان سانسور شود و اسم‌های زمخت و خشن مردانه نوشته‌شود؟ آیا این مصداق بارز تبعیض علیه زنان نیست؟ واحسرتا! وااسفا!

شیراز علیه زنان: این قسمت از داستان «یک دقیقه بیش‌تر» از فروغ کشاورز را در هم‌شهری داستان شماره هفتادوسه بخوانید: شیرازی‌ها زن‌های هم‌سایه و فامیل را «مامان+اسم بچه‌ی اول» صدا می‌زنند. همان ام‌فلانی که عرب‌ها می‌گویند. فقط در صورتی به اسم خودت خطابت می‌کنند که بچه نداشته باشی...ملاحظه کردید؟ در روز روشن و علیه زنان؟ یعنی چی که زن را با اسم فرزندش صدا می‌زنند؟ پس خود وجود زن چه؟ آیا این کافی نیست برای نشان دادن ظلم علیه زنان؟ من که خودم از شیراز انتظار نداشتم. حالا این رسم برای اعراب با توجه به پیشینه‌شان قابل انتظار است اما برای شیراز ابداً! البته این علیه زنان بودن وقتی است که فرزند اول دختر نباشد وگرنه اگر دختر باشد که عین خوبی است! هشتگ: فروغ کشاورز علیه زنان! هم‌شهری داستان علیه زنان!

شبکه افق علیه زنان: بروبچه‌های قدیمی هم‌شهری جوان مدتی‌ست همه‌گی باروبندیل را جمع کرده‌اند به سمت شبکه‌ی افق و برنامه «محرمانه خانوادگی». تکلیف برنامه که از همان اسم‌ش مشخص است. مگر می‌شود خانواده‌ای باشد و علیه زنانی صورت نگیرد؟ فقط قسمتی از یک قسمت‌ش را برایتان شرح می‌دهم خودتان دیگر حساب کار دست‌تان بیاید از این همه تبعیض و علیه! مجری خانم با چهار دختر جوان نشسته و از معیارهایشان در مورد ازدواج می‌پرسد. مثلا این‌که آیا مرد پول‌دار کم‌تفاهم را ترجیح می‌دهند یا مرد پول‌ندار با تفاهم!

درس‌خوان‌ها علیه زنان: هم‌کلاسی‌م که از قضا دختری‌ست و رنک یک کلاس هم هست. آن هم با معدل نوزده‌وهفتاد! می‌دانید معدل نوزده‌وهفتاد یعنی چی؟ در دانش‌گاه ما معدل‌های بالای نوزده راحت می‌توانند از امریکا پذیرش بگیرند. در این حد یعنی! (تشویق جماعت فعال!) حالا حدس بزنید این هم‌کلاسی به چه چیزی بیش‌تر فکر می‌کند؟ تلاش برای اپلای؟ تلاش برای ادامه تحصیل؟ هیچ‌کدام. به اسم فرزند‌هاش در آینده! یعنی نقش مادری. یعنی نقش ظلم‌پذیر مادری! واحسرتا! (گریه‌ی جماعت فعال!)

من علیه زنان: راست‌ش من اصلا علیه هیچ زنی نیستم اما می‌توانم برای سیر کردن شکم یک فعال، تا حد امکان نقش یک فعال ضد زن را بازی کنم تا آن فعال بی‌نوا هم با نوشتن علیه من به نانی برسد!

جهان علیه زنان: اگر دقت کنید همه چیز علیه زنان است. فقط باید کمی زیرک بود و آن‌ها را پیدا کرد. مگر نه؟

  • ویار تکلم


فرض کنید شخصی وارد خانه شما شده، چند روزی را میهمان بوده و شما هم حسابی از او پذیرایی کردهاید و هرچه را داشتهاید را در طبق اخلاص گذاشته‌اید. حتی گاهی مهمان رفتارهایی خلاف میل شما انجام داده اما شما به روی‌ش نیاوردید. مثلا وسیله‌ای از خانه شما برداشته و رفته‌است. و حالا شما به او نیاز دارید و از او کمکی را که می‌تواند، می‌خواهید. اما او به خواسته شما بی‌توجه است. شما این رفتار او را چه می‌نامید؟ نامردی؟ سوء‌استفاده؟ دزدی؟ کلاه‌برداری؟ یا...من به شخصه نامی را برای این رفتار انتخاب نمی‌کنم اما قطعا آن را در لیست کارهای «بد» قرار می‌دهد.

و حالا حکایت خوزستان این روزها. ما همان میهمان و آن‌ها همان میزبان. منابع‌ش را، نفت‌ش را، کارون‌ش را،...راضی یا ناراضی، دل‌خواه یا اجبار از او گرفته‌ایم و حالا که وقت کمک‌شان است، ما...لطفا «بد» نباشیم!

  • ۹ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۴
  • ویار تکلم

گفت: خدایا به امید پول! بعد تُف غلیظی را حواله‌ی دست‌هاش کرد، آن‌ها را به هم مالید و گونی را برداشت.

  • ویار تکلم


بسته‌ی ده تایی‌ش می‌شد 25 تومان. عکس‌های بازی را می‌گویم. سوپرمارکت محل هم که تا فهمیده بود، مد! شده، آن‌ها را کنار اجناس لوکس قرار داده بود. برای همه‌ی سلیقه‌ها چیزی پیدا می‌شد.از عکس‌های بدن‌سازها که حسابی روی بورس بود بگیر تا حتی بازی‌گرهای وطنی و فراوطنی! اصلاً از همین جا بود که رونی کلمن و ژان‌کلودون‌دم (با آن اسم سخت‌ش) را شناختیم. پشت هر عکس اطلاعات ریز شده بود. دور بازو و ران (گاهی تا 120 سانتی متر!) برای بدن‌سازها و تعداد گل زده و امتیاز فوتبال‌یست ها هم که از پارامترهای جذاب و متغیر! هر عکس بود. خرید چند بسته‌ی اول به جیب بابا بستگی داشت و افزودن‌ش با شیب ملایم! هم به میزان همت و پشت‌کار و البته شانس. عصرهای تابستان که گرما اجازه می‌داد هرکسی عکس‌های کش به دور بسته ، توی پلاستیک گذاشته شده، توی کوچه‌ها سرازیر می‌شد.قانون نانوشته‌‌ای هم بود که عکس های درجه کیفی الف!هیچ وقت رونمایی نمی‌شود به جز هنگام مبادلات.  دو نوع بازی هم رواج داشت. نوع اول که از هر نفر چند عکس جمع، عکس‌ها رو به بالا گذاشته و به نوبت با کف دست، محکم روی‌ش کوبیده‌می شد.هرکس هر عکسی را که زیرو رو می‌کرد را تصاحب می‌کرد.نوع دوم‌ش هم که برپایه‌ی رنگ غالب هر عکس بناگذاشته می‌شد.به این صورت که به نوبت هرکس یک عکس را می‌گذاشت و نفر بعد عکس دیگری را روی‌ش.اگر شانس یار می‌بود و عکس هم‌رنگ گذاشته‌می‌شد همه عکس‌ها برداشته می‌شد.بماند آن‌که همیشه هم بر سر تعیین رنگ هر عکس، اختلاف بود و جنگ و دعوا می‌شد. اما قسمت شیرین ماجرا که معمولا هر چند روز یک‌بار اتفاق می‌افتاد. مبادله‌ی کالا به کالا!هرکس هر عکس کم‌یابی را برای فروش عرضه می‌کرد.هرکس کم‌یاب در مقابل چند عکس پریاب! آن زمان‌ها که آرنولد شمشیر به دست مد بود و خواهان فراوانی داشت. دیده‌می‌شد گاهی ارزش‌ش هم به بیست عکس می‌رسید!
حالا که چند سال گذشته یکی از فانتزی‌هام دیدن چند بچه‌ی عکس به دست در کوچه است. اما نیست که نیست.
پ. ن: چند روز پیش که اتفاقی چشم‌م به ورژن جدید عکس‌های بازی افتاد. بروس‌لی جای خودش را به بن‌تن داده و آرنولد هم با دی‌جی‌مون جای‌گزین شده‌بود.

*بازتاب همین مطلب در هفته‌نامه‌ی هم‌شهری جوان

  • ویار تکلم

از میان ائمه‌ی جمعه‌ی پس از انقلاب، شاید احمد علم‌الهدی پر حاشیه‌ترین آن‌ها باشد. اقلا درباره‌ی حال حاضر می‌توان این گزاره را با قطعیت به کار برد. سخنان شاذ آقای علم‌الهدی آن‌قدر زیاد است که بررسی تک‌تک آن‌ها مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. اظهارات علم‌الهدی درباره‌ی ره‌بری و ولایت فقیه، ورزش و حجاب بانوان، مرغ و اشکنه، موسیقی و کنسرت، امام جمعه و امام زاده، و امیرکبیر و دارالفنون تنها مشتی نمونه‌ی خروارند. فقط در دو سه مورد، کار آن‌چنان بیخ پیدا کرده که خود آقای علم‌الهدی شخصا به عنوان شارح و مفسر سخنان خود، وارد عمل شده و از آنها رفع ابهام کرده‌است. آن‌قدر آقای علم‌الهدی در این قبیل اظهارنظرها مسبوق به سابقه است که اکاذیب شاخ‌داری مثل اطعام مهمانان ره‌بری توسط غذای بهشتی، به راحتی به ناف ایشان بسته می‌شود و جمعیت بسیاری آن را باور می‌کنند. حالا اما به قدر کافی سخنان و مواضع آقای علم‌الهدی توسط افراد مختلف نقد و بررسی شده‌است و هدف از این نوشته تکرار مکررات نیست. اما خوب است که از زاویه دیگری هم به بررسی سخنان ایشان بپردازیم. به فرض که همه سخنان آقای علم‌الهدی مستدل و دارای پشتوانه‌های عمیق فکری  باشند‌. و باز به فرض که همه سخنان شاذ ایشان تقطیع شده یک سخنرانی بلند بالا باشند و ایشان پیش و پس از آنها یک ساعت توضیحات مبسوط به حضار ارائه داده باشد. آیا آقای علم‌الهدی به عنوان امام جمعه‌ی یک شهر مهم، بزرگ و استراتژی‌ک چون مشهد، نباید به تبعات سخنان خود و سوء‌استفاده های مغرضین بیندیشد؟ آیا آقای علم‌الهدی نباید از سوء‌برداشت‌ها جلوگیری کند؟ آیا برای آقای علم‌الهدی عجیب نیست که در دوره‌ی قاجار به یک فتوای میرزای شیرازی، همه‌ی مردم -حتی حرم‌سرا و اندرونی شاه-  قلیان‌ها را می‌شکنند بدون آن‌که حتی یک نفر از چرایی حکم پرسش کند؟ چرا آقای علم‌الهدی نمی‌خواهد بفهمد که گذشت آن دورانی که قاطبه‌ی مردم کاسب و کشاورز و کارگر بودند و از روحانیون به عنوان اشخاص با سواد و پیشتاز حساب می‌بردند و حرف‌هایشان را بی چون و چرا می‌پذیرفتند؟! حالا که آن دوران گذشته بهتر نیست آقای علم‌الهدی و ائمه جمعه‌ی امثال ایشان، دست از کلی‌گویی و برچسب‌زنی و بیان جملاتی با مبتدای «هر» بکشند و به جای خطابه‌های غرا و آتشین و حکم صادر کردن، با مردم منطقی و مستدل سخن بگویند؟! این سخن آقای علم‌الهدی که «هرکس در انتخابات شرکت نکند به جهنم رفتن‌ش قطعی است» یا مثلا «هر جریانی در مقابل ره‌نمود های ره‌بری مساوی با کفر و شرک است» -سوای هر تفسیر و توضیحی که درباره آن‌ها داده شده باشد- یعنی چه؟

متاسفانه از نظر علم‌الهدی جواز ره‌بری به نقد خود، صرفا یک جواز سمبل‌یک است و هیچ‌کس حق استفاده از این جواز را ندارد و اصلا حالا ره‌بری اجازه داده، حیای مردم کجا رفته! از نظر علم‌الهدی بدحجابی که در طول سی سال و به صورت کاملا تدریجی زیر جلد جامعه خزیده را می‌توان یک شبه ریشه کن کرد! آن هم با یک سخن‌رانی یک جانبه و محکوم‌کردن مردم و ارتباط دادن  بلایای طبیعی به بدحجابی! از نظر علم الهدی «سیروا فی الارض» مال شهرها و استان‌های دیگر است و مشهد اختصاصا برای زیارت است و هر کاری غیر از آن، توهین به امام هشتم است. توریست‌ها هم سوای دین و مذهب و مسلک‌شان فاسق و فاجرند و ورود آنها به مشهد مفسده‌انگیز! از نظر آقای علم‌الهدی کنسرت موسیقی بسته به محل جغرافیایی آن و بعد مسافت آن از بقاع متبرکه، می تواند حلال یا حرام باشد و از این نظر باب جدیدی در فقه شیعه توسط ایشان گشوده شده! و از نظر علم‌الهدی هزار چیز دیگر!

شاید بتوان پشت تمام گزاره‌های فوق کلمه «ظاهرا» گذاشت و با یک ساعت تفسیر، مقصود واقعی آقای علم‌الهدی را استخراج و تبیین کرد. اما همانطور که می دانید ما نه وقت شنیدن تفسیر سخنان آقای علم‌الهدی را داریم و نه علاقه‌ای به آن‌ها! پس به‌تر نیست که آقای علم‌الهدی خودش با مراقبت از دهان خود، جلوی کج فهمی‌ها را بگیرد؟ به‌تر نیست که آقای علم‌الهدی از استعمال جملات تعجب‌آور و حساسیت برانگیز خودداری کرده و مقصود خود را بدون مطلق‌گویی و تحریک مردم بیان کند؟ به‌تر نیست ایشان مفاهیم دینی، سیاسی و اجتماعی که گستره‌ی وسیعی را شامل می‌شوند اولویت بندی کرده و بر اساس اولویت‌ها و به میزان کافی درباره هر یک سخن بگوید؟ به‌تر نیست فعلا از بیان مسائلی که مردم آمادگی شنیدن آن‌ها را ندارند و در برابر آنها موضع‌گیری دارند چشم‌پوشی کنند؟ آیا ایشان از علت تعویق احکام مربوط به شراب و قمار در صدر اسلام بی‌خبر است؟ یا اینکه آیه «فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک...» را که درباره‌ی موقعیت‌سنجی پیام‌بر در اعلام فرامین الهی است، به گوش‌شان نخورده است؟

در هر صورت من خیلی بعید می‌دانم گوش آقای علم‌الهدی و امثال ایشان به این حرف‌ها بده‌کار باشد. تکرار این جنس سخنان  از آقای علم‌الهدی به جد من را به این نتیجه رسانده که توجیه آقای علم‌الهدی برای درک مردم از توجیه هشتاد میلیون ایرانی برای درک آقای علم‌الهدی سخت‌تر است. پس ملتمسانه از مردم ایران می‌خواهم که بنای سخنان آقای علم‌الهدی را بر دغدغه‌ی دینی گذاشته و این سخنان را صرفا حساسیت مذهبی آقای علم‌الهدی یا ناتوانی ایشان در انتقال مفاهیم قلم‌داد کنند! از مداقه  در سخنان ایشان و بحث بی‌هوده درباره آنها حذر کنند، زیاد سخنان ایشان را جدی نگیرند و احکام اسلام ناب را از مجاری دیگر پی‌گیری کنند!

  • ویار تکلم

دی‌روز دوستی را دیدم. بعد از ده سال. همانِ گذشته بود. خُلقی که تغییری ندیدم و ظاهری هم به جز کمی چهارشانه شدن و کمی ریش بلندتر و عمامه و عبا تغییر خاصی نکرده بود! بله دوست من طلبه شده بود و مشغول تحصیل در حوزه علمیه. ده سال پیش به شوق؟! طلبه‌گی درس و مدرسه را رها کرده‌بود. کلی با هم حرف زدیم و خاطرات گذشته را با هم مرور کردیم و حتی با هم در مورد مسائل سیاسی و مذهبی هم گفت‌وگو داشتیم. کمی که بیش‌تر با او گفت و گو کردم باز هم سوالات گذشته برای‌م زنده شد. سوالات که یا واقعا بی جواب‌ند و یا لااقل فعلا جوابی براش وجود ندارد. من جواب‌ش را نمی‌دانم کسی می‌داند بگوید و من را از جهل برهاند:

چرا سازوکار ورود به حوزه‌های علمیه جوری است که تقریبا هرکس که نتوانسته در دروس کلاسیک به جایی برسد وارد آن می‌شود و حوزه‌ها پراست از طلابی با کوله‌باری از تجدید شده‌گی؟
چرا حوزه‌های علمیه‌ی ما به بهانه طلبه پرور بودن! هنوز هم دروس پان‌صد سال پیش را می‌خوانند؟ شبیه به این که دانش‌جویان پزشکی هنوز هم کتب ابن سینا را به بهانه‌ی پزشک پرور شدن! بخوانند.
چرا طلبه‌ای با ده سال درس خواندن که تقریبا معادل دکترا در رشته‌های دیگر است هنوز سطح حرف هایش بیان کلمه به کلمه مسائل مطرح شده در رساله های عملیه است؟
چرا طلبه‌ای با ده سال تحصیل در پاسخ به شبهات عقیدتی و دینی رایج در جامعه یا معتقد است که نباید شبه افکنی کرد! یا پاسخی به آن ندارد؟
قاعدتا هدف حوزه‌های علمیه باید پرورش طلبه برای پاسخ به نیازهای مردم باشد اما چرا در عمل نیست؟
بعد از ده سال تحصیل در حوزه، طلبه‌ای که بتواند عربی را بدون اعراب گذاری بخواند و کلی قواعد عربی یاد بگیرد چه تاثیری به حال رشد فهم مردم دارد؟
و...

  • ویار تکلم

یکی از به‌ترین راه‌های شناخت هر کسی، شناخت بی‌واسطه‌ی اوست. شناخت از طریق گفت‌و‌گو و نشست و برخاست و یا مطالعه‌ی دست‌نوشته‌ها و خاطرات آن‌ها. اما  به نظرم هیچ‌کدام از آن ها به پای دست‌نوشته‌ها و خاطرات نمی‌رسد. شاید بشود در گفت‌وگو و رفتار خود نبود و نقش بازی کرد اما در نوشتن خاطرات نه. خب آدم که معمولا به خودش دروغ نمی‌گوید! برای همین به دفتر خاطرات عده ای سرک کشیده‌ام و لذت شناخت آن‌ها را با شما سهیم می‌شوم.

مسیح علی‌نژاد: از صبح که از خواب بیدار شدم حس و حال عجیبی داشتم اما نمی‌دانستم برای چه. عجیب‌تر آن که هر وقت به اتاق پشتی خانه می‌رفتم این حس و حالم تشدید پیدا می‌کرد. حتم داشتم چیزی آن جا بود که من را آزار می‌داد. همه‌ی اتاق را بیرون ریختم که آن شی مزاحم و روی اعصاب را پیدا کنم. پیدا کردم! یک روسری! چه‌قدر چندش بود. سریعا آن را بیرون بردم و آن را به آتش کشیدم...ای کاش می‌شد همه روسری‌ها را به آتش کشید. گرم‌م شد! ای‌کاش لخت می‌شدم!

ت ح: صدای میوه فروش محله از پنجره اتاق داخل شد و من را بیدار کرد! عجب صدای نکره‌ای. صدای یک نر! پنجره را بستم و از رخت‌خواب بیرون آمدم. حین بیرون آمدن از اتاق قبل‌ش یادم آمد که دی‌شب کارم را نیمه رها کرده بودم. کیف‌م را باز کردم و مجله را از آن بیرون کشیدم. سریعا جلدش را کندم. پاره پاره کردم و آن را خوردم! آخر تصویر یک نر روی آن بود! بعدش سراغ تله‌ویزیون رفتم. باز هم یک خبرنگار مرد از حادثهی پلاسکو می‌گفت. اَه! تلویزیون را خاموش کردم. یادم باشد ام‌شب در موردش بنویسم. اخبار علیه زنان! نت را باز کردم و بی هدف به جست‌وجو پرداختم. خواندم جمعیت مردان از زنان در کره‌ی زمین بیش‌تر است. اَه اَه اَه! چقدر مرد! ای‌کاش نسل‌شان منقرض می‌شد...یادم آمد که ام‌شب با عشق‌م قرار دارم. گرم‌م شد. عرق کردم. ای‌کاش لخت می‌شدم!

هواپیمای ایرباس: حاجی ناموسا عجب روزی بود ام‌روز! رسما برام عروسی گرفته‌بودند. صدای بوق و ساز و شیپور از لحظه ورودم. آخرش کلی هم باهام سلفی گرفتند و پرچم کشورشان را از شیشه‌ام تکان دادند. راست‌ش کمی ناراحت شدم از این همه ذوق زدگی بی‌مورد. آدم کمی عزت نفس داشته باشد بد نیست. دوستان من که قبلا به کشورهای عربی رفته بودند تعریف می‌کردند که آن ها هیچ وقت این‌قدر ذوق زده نمی‌شدند، آن وقت این ها همه‌ش آن‌ها را به صحرا نشینی و عقب مانده‌گی متهمم می‌کنند. اما مهم نیست. مهم این بود که به من کلی خوش می‌گذشت...

بابک زنجانی: عجب بی انصاف‌هایی هستند این جماعت. تا وقتی که پول داشتم همه دنبال گرفتن عکس یادگاری با من بودند و می‌خواستند هرطور شده خودشان را به من بچسبانند اما حالا...هی روزگار...

اینستاگرام: این ها دیگر کی هستند؟ اسکل هستند یا دیوانه؟ آخر مگر می‌شود جلوی آتش و تخریب و مرگ سلفی گرفت و لب‌خند زد؟

اصول‌گرایان: اصلاح‌طلبان ضد دین! ضد انقلاب‌ها! فتنه گران! همه‌تان باید اعدام شوید!

اصلاح‌طلبان: اصول‌گرایان امل! متحجرها! عقب مانده ها! کل کشور را برداشته‌اید و گند زده‌اید به‌ش.

تیم فوتبال پرسپولیس: خسته شدم از بس قهرمان نشدم. هم از این همه تلاش بی نتیجه و هم از این همه زخم زبان. ای‌کاش نه به ده نرسد! ای‌کاش...

تیم فوتبال استقلال: رحمتی...رحمتی...رحمتی...رحمتی...رحمتی...

  • ویار تکلم

نمی‌دانم تا کِی و کجا قرار است خودمان را سانسور کنیم و واقعیت را پشت یک نقاب به ظاهر زیبا مخفی کنیم؟ تا کی قرار است با توهم «با فرهنگ» بودنمان سر کنیم و آن را پشت تریبون‌های مختلف جار بزنیم؟ باید قبول کنیم که همه کسانی که جلوی ساختمان پلاسکو تجمع کردهبودند و با گوشی‌هاشان مشغول ثبت سوژه برای صفحههای مجازیشان بودند ایرانی بودند. باید قبول کنیم ما ایرانیها استاد انتقاد از دیگران هستیم، اما به خودمان که میرسد انتقاد مساوی می شود با کفر و دشمنی و تخریب. اگر خدایی ناکرده به دلیل دیر رسیدن ماشین آمبولانس، آتش‌نشانی و... اتفاقی برای کسی بیفتد(که متاسفانه می‌افتد) ما هستیم که فضای مجازی را پر می‌کنیم از پست‌ها و هشتگ‌های بی‌مسئولیتی و بی‌لیاقتی فلان ارگان و بهمان مسئول. یک درصد هم احتمال نمی‌دهیم که خودمان، با تجمع در محل حادثه، با راه ندادن به ماشین امدادی و ... باعث دیر رسیدن امداد و کشته شدن عده‌ای شده ایم.

اهالی رسانه هم حال و روز به‌تری ندارند. برخی منتظرند که اتفاقی رخ دهد و شروع کنند به تسویه حساب های سیاسی شان. همه سعی‌شان را می‌کنند که مسئولیت اتفاق را هرطور شده به گردن جناح مقابل بیندازند. این جا هم صفحه های مجازی حرف اول را می‌زنند. روزنامه‌نگاران این طرفی صفحه‌های مجازی‌شان پر می شود از مصاحبه‌ها و تصاویر حضور مسئول هم‌جناحی در محل حادثه و مقایسه رسیدگی این مسئولان با مسئولان جناح مقابل. قلم به دستان آن طرفی هم شروع می‌کنند به تخریب و با هشتگ‌هاشان خواهان استعفا و مجازات مسئولان جناح رقیب می‌شوند. و این چرخه همیشه تکرار می‌شود.

نباید منکر قصور و کم‌کاری برخی مسئولین (در همه‌ی دوره‌ها) شد، اما وقت حادثه وقت تسویه حساب نیست، وقت گیس و گیس‌کشی نیست. وقت هم دلی، وقت کار، وقت نجات است.

گاهی اوقات شاید پاک کردن صورت مسئله به‌تر از حل‌کردن مسئله باشد. حداقل‌ش در این موارد و برای ما ایرانی‌ها پاک کردن مسئله به‌تر جواب می دهد. شاید اگر همه شبکه‌های مجازی فیلتر می‌شدند(حداقل همان محدوده‌ی حادثه)  دیگر سیل جمعیت به آن سمت نمی‌رفت. نه من نوعی گوشی به دست دنبال سوژه می‌بودم و نه شما رسانه‌ای‌ها دنبال له و علیه این و آن نوشتن.

همه ماجرا یک طرف، حرف های آن آتش‌نشان که آتش به جان مان انداخت یک طرف. گفتم نرو. گفت: #مال_مردمه

مدتی پیش یکی از دوستان‌م که پزشک بود را در بخش بیماران روانی بستری کرده‌بودند، یکی از هم‌کاران‌ش را عمل کرده بود و او زنده نمانده‌بود. چند روز پیش که به او سر زدم هنوز هم زیر لب تکرار می‌کرد «باید نجات‌ش می دادم، باید نجات‌ش می‌دادم...» از وقتی که خبر ساختمان پلاسکو را شنیدم به همان اندازه که برای آتش‌نشانان زیر آوار دعا کردم برای دوستان‌شان هم دعا کردم، نکند کم بیاورند...

چه پنج‌شنبه‌ای بود، دل‌گیر‌تر از همه‌ی جمعه‌ها .

  • ویار تکلم

اگر از دید حساب‌گرایانه و دودوتا چهارتای مرسوم نگاه کنم، واقعیت‌ش این است که نوشتن، خاصه وب‌لاگ‌نویسی، برای‌م هیچ سودی نداشته است. نه حقوق بگیر آن هستم و نه شغل و رشته و حرفه‌ام کوچک‌ترین قرابتی با آن دارد. نه مثل بعضی از دوستان به دنبال آن هستم که از قِبلِ چاپ مطالب‌ش مثلا کتابی چاپ کنم و احیانا پول و اسمی به هم بزنم و نه مثل بعضی دیگر از دوستان با چهارتا کامنت و لایک هوا برم داشته و توهم زده‌ام که نویسنده خوبی هستم و می‌توانم و باید بنویسم! نه از آن در زندگی‌م استفاده‌ای کرده‌ام و نه سوء استفاده‌ای و نه اساسا در زندگی‌م تاثیری داشته‌است. داشتن و نداشتن‌ش هم در این روزگار تله‌گرامی  نه نشانه های‌کلاس بودن است و نه امتیاز به خصوصی دارم که اگر می‌داشت اقلِ کم با اسم واقعی‌م می‌نوشتم که بتوانم از آن استفاده کنم و نه حتی هیچ چیز دیگر. اما من تنها و تنها از دید علاقه به آن نگاه کرده‌ام می‌کنم و خواهم‌کرد. برای همین هم وقتی علاقه نباشد  دلیل هم نیست و وقتی دلیل هم نباشد، انجام، احمقانه است.

روزی که علاقه و انگیزه برگشت، برمی‌گردم. به همین وب‌لاگ؟ نمی‌دانم. شاید! شاید هم تناسخ و حلول در کالبدی دیگر! پس تا آن روز...

  • ویار تکلم

وبلاگم را جلوی چشمهام باز کرد و گفت: بخونش! از جسارت و طرز نگاهش خوشم میاد! ای‌کاش کمی شبیهش میبودی!

  • ویار تکلم