ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/9yjKWb

آخرین مطالب

به احترام عادت

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ب.ظ

ماهِ اول: بود و نبودش فرق می‌کرد. نبودش به‌تر بود. اول‌ش که گوشه‌ی وی آی پی اتاق را که حسابی برای‌ش نقشه کشیده بودم گرفته بود. بعدش باید حرصِ تقسیم اینترنت را هم می‌خوردم. این‌ها به کنار. روی مُخ ترین قسمت ماجرا، ساکتِ ساکتِ ساکت بودن‌ش بود .فکر کنم باید با انبردست کلمات را از دهان‌ش استخراج می کردم. بزرگ‌تر بودن‌ش هم یک احساس ادبِ کاذب را در وجودم قل قل می داد که به هیچ وجه باب میل‌م نبود.راست‌ش اصلاً حضورش زیادی سنگینی می کرد. شاید می‌خواستم حرفی خودمانی بزنم.اَه! این این جا چه کار می‌کند؟

 ماهِ دوم: بود و نبودش فرقی نمیکرد. همان گوشه ساکت و آرام نشسته بود. تقریباً یک و نیم برابر من سن داشت و همین هم باعث شده بود نه من کاری به کارش داشته‌باشم و نه او کاری به کارم. تازه اسم‌ش را هم یاد گرفته‌بودم و تعارفات الکی صبحانه/نهار/شام تنها پالس‌های ارتباطی بین ما شده بود. الآن که فکر می‌کنم اصلاً من کی کارم با اینترنت زیاد بوده که حضورش مانع کارم شده‌باشد؟

 ماهِ سوم: بود و نبودش فرق می‌کرد. بودش به‌تر بود. همین که اواخر هفته‌ها در اتاقی که تنهایی، چهره ی هیولاطورش را برملا می‌کرد، تنها نبودم خودش نعمتی بود. مشترکاتی هم ایجاد شده بود و گپ‌هایی هم! حتی دم‌ش هم گرم! گه‌گداری، زحمت درست کردن غذاهای خام و جارو را هم می‌کشید.

حالا: رفت! اصلاً قرار نبود که بماند. همان اوایل هم صحبت از رفتن می‌کرد. دنبال یک خانه جمع و جور می‌گشت که حاصل شد. هنوز بارو بندیل‌ش همین جاست. مرتب و منظم. در منتها الیهِ اتاق و به ام‌پی‌تری‌ترین شکل ممکن. حالا که فکر می‌کنم راست‌ش هیچ خاطره‌ی قابل ذکری با هم نداشتیم که بعدها بخواهیم نقل‌ش کنیم .حتی امکان دارد همین روزها، همین حداقل تصویرها هم در لابه‌لای ذهن‌مشغولی‌ها و روزمرگی های زندگی هرکدام‌مان گم و گور شود. اما قصه ی غریبی‌است این دل‌تنگی. هم برای من و هم شاید برای او...

پ. ن: کم کم ایجاد می‌شود و انباشته. لحظه به لحظه، تصویر به تصویر، رفتار به رفتار، صدا به صدا، دلت را پُر می‌کند و وقتی که پُرشد. در یک آن، تهِ دل‌ت را خالی می‌کند. به همین سادگی! به احترامِ «عادت»، این حس عجیب و غریب...

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ۹۵/۰۵/۳۰
  • ویار تکلم

سایت جیم

عادت

نظرات (۴۴)

  • بانو ف تک نقطه
  • چه جذاب روایت کردین :)
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • چقدر سخته عادت کردن به حصور کسی و یکهو خالی شدن جاش تو یه چاردیواری ... تک تک آدمهایی که عادت کردم به بودنشان و یه روزی رفتند از جلو چشمم رد شدند و یکهو دلم خواست کاش بودند!
  • خانم الفــــ
  • چقدر ارتباط برقرار کردم با این متن..حسش عالی بود..
    هیییی...ازعادت بدم میاد اما هممون اسیرش خواهیم شد
    اما برخی ها حتی عادت هم نمی کنند بهم ..انگار نه انگار که بوده ای ...
  • آبان دخت ...
  • خوندن این پست حس عجیبی بهم داد...
    با دقت خوندمش ولی نمی دونم چی بگم...
    انگار قصه ی زندگی همینه...آدم هایی که می آیند و می روند...
    چه قشنگ و یه حس فوق العاده ... و سکوت عمیق
  • ترمه درویش
  • شاید در برداشت دچار اشتباه شدیم
    شاید کلمه عادت رو درست نساختیم و توی دایره واژگانمون جا دادیم...
  • پاییزِ سالِ بعد
  • حس خداحافظی های خوابگاهی زنده شد.
  • در مسیر شدن
  • منم با ترمه خانوم موافقم
    من اسم اینو عادت نمیذارم


    مرسی ......... اه
  • گمـــــــشده :)
  • اون پ.ن خیلی به دلم نشست
    منم در برخورد با ادمایی که اطرافم هستن یک چیزی هستم تو مایه های رفیق شما.
    خوب و بدشو نمی دونم
    :|
    پس ی جورایی شما غیراجتماعی هستید ! که فقط بعنوان مجسمه دیدینش
    تا چند روز اول!
    تقریبا شبیه یک زندگی خوابگاهی بود . 
    هوووم. خیلی خوب بود.
    کاش عادت ب دیگران رو
    عشق معنی نکنیم...
    +عالی نوشتید
    پ.ن عااااالی
  • آقای خوش فکر
  • چقدر عجیبه که چند ماه تو یک اتاق بودین و ارتباط فقط درحد تعارف !

    البته اصل مطلب بارها برام پیش اومده که فرد یا افرادی هرچند که هیچ آزاری هم ندارند ، رفتنشون رو بهتر از ماندن بدونم ، البته به نظرم حس خوبی نیست و البته پس از مدتی هم احساسی درست مثل احساس ماه سوم که فرمودید ...
    چقدر خوب با کلمات حس اون فضا رُ منتقل کردید.

    همیشه واسه اونی که میمونه سخته .... اونی که میره جای خالی کسی جلوی چشمش نیست ولی اونی که میمونه .....
    سه ماه و بی حرف!مگه میشه مگه داریم؟جالبه!بدتر از خودمم در ارتباط برقرار کردن پیدا کردم.خخخخ.***صرفا جهت مزاح بود وگرنه قصد قضاوت و ... ندارم***

    خوبه ترکه عادت یا بد ؟
    :)
  • محمد خزایی
  • یاد این قسمت کتاب یک پلکان افتادم؛
    کارمینای فرزند: نمی‌تونم .
    فرناندوی فرزند: چرا، می‌تونی برای اینکه من ازت می‌خوام. ما باید قوی‌تر از پدرمادرهامون باشیم. اونا گذاشتن تا زندگی شکست‌شون بده. سی سال این پله رو بالا و پایین رفتن و هر روز بدبخت‌تر و کوچه‌بازاری‌تر از روز قبل شدن. اما ما به خودمون اجازه نمی‌دیم که این محیط سوارمون بشه. نه! برای این که از اینجا می‌ریم .به وجود هم تکیه می‌کنیم ...
    من که مدتها قبل گفته بودم اون حس عادته نه عشق،تازه بهش رسیدی؟؟چقدر دیر؟؟؟؟
    اصلا انگار اینا رو من نوشته باشم، انگار این کلمات از ذهن من ریخته باش بیرون 
    چقدر خوب در اومد
    سلام من همون لحظه بخشیدمش
    اما باید مینوشتم تا دیگران از این برخوردا باکسی نکنن

    حالا که داشتین جور میشدین رفت:|
    انشاالله یکی بهتر بیاد که از اول حرص نخورین
    کامنت آقای خزایی خیلی خوب بود؛)
    این متنو هم از همون اولین بار که گذاشته بودینش اینجا خیلی،دوست داشتم...فضاسازیش خیلی خوبه؛)
    حکایت بودن خیلی هاست.... 
    غم‍ بار..
    در حد خدافظی غمبار
    درک میکنم...

  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  • چقدر با لحظه ها و روزهامون آمیخته ست این عادت...
    چقد قشنگ نوشتید!
    قصه ی همه ی ادما همینه!
    همشون میان و همینجوری هم راهو میکشن و میرن...
    عادت به از دست دادن و نداشتن یه عزیز....
    خیلی قویه عادت.
  • ماهیِ نفس کِش! :)
  • ب طرز خاصی حسش بهم منتقل شد :(
  • ماهیِ نفس کِش! :)
  • ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﮐﻤﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ ...
    ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ
    ﺑﭙﺮﻧﺪ ﻭﺳﻂ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ،
    ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ،
    ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ؛
    ﺗﺎ ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ؛
    ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...
    ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ،
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...

    #علیرضا_اسفندیاری
    از کتاب {مکالمه ی غیرحضوری}
    نمیتونم حضور کسی رو پیش خودم تحمل کنم.
    :|
    موفق باشی
    خوابگاه ادم از همه دوره..این دوری مشترک همه رو به هم نزدیک میکنه...
    بعضی وقتا یه سریا میاند توی زندگیامون که اولش نمیفهمیم چقدر مهمند...:)
    فقط یکم که میگذره میفهمیم بی اونا نمیشه
    :) جدا از متن که خیلی باهاش حال کردم؛
    چرا این تغییرات کوچیک طی ماه ها اتفاق افتاده ند ؟! واسه من هر کسی توی روز اول یا نهایتا یک هفته بعد از اولین دیدار،دوست به حساب میاد :)
  • دردنوشته های جوانی ام
  • ساکتِ ساکتِ ساکت بودن‌ش بود .
    فکر کنم باید با انبردست کلمات را از دهان‌ش استخراج می کردم.

    چقدر قدرت تصویر گرایی متنی شما عالیست
    در صنعت ادبی به این هنر شما پیکتو وربلایز (Pict-Verbalize) گویند.
    واقعا زیبا تصویر کشیدید...

    سپاس از حضور شما در دردنوشته هایم.
    دنبال شدید
    و البته لینک!

    لایق یافتید...لینک بفرمایید و دنبال
    عالی بود
    کاملا حس کردم همچین چیزی رو تو خوابگاه...
    غریبانه دوست داشتنی هستن اینجور آدمها
    کم کم ایجاد می شود و انباشته..

    دوست داشتم!

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">