ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/9yjKWb

کانال ویار تکلم در تلگرام:
https://telegram.me/zaerezari

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سایت جیم» ثبت شده است

روزها همین جور پی هم می‌گذرند و می‌گذرند تا این‌که قرعهی فال به نام روز پنجم از ماه آذر می‌افتد. روز منع خشونت علیه زنان. روزی که به رغم نام زیبای‌ش حکایتی هم‌چون سایر روزهای از این دست به خود گرفته است. حکایت این روز قریب شباهت دارد به حکایت روز منع آزمایش سلاح‌های هسته‌ای. از آن جهت که گویا کارکردِ این‌چنین روزهایی نه ایجاد یک بستر و زیربنای مستحکم برای جلوگیری و منع آنچه مدنظر است، بل‌که برای انجام‌ندادن آن کار صرفا در همان یک روز است. یک چیز دل‌خوش‌کن‌کی که به بانوان بگویند بله! درک‌تان می‌کنیم. علیه شما خشونت می‌شود. و متاسفانه خود بانوان هم به همین مقدار راضی می‌شوند و هیچ‌گاه نمی‌پرسند دقیقا کدام خشونت؟ تعریف شورای وضع‌کننده این روز در سازمان ملل از خشونت چیست؟ شورای مربوطه کدام راه‌کار را برای منع خشونت علیه زنان اتخاذ کرده است؟ آیا واقعا هنوز دغدغه‌ی زنان را دارد یا مثل قاطبه‌ی موارد مشابه، ملعبه‌ای می شود در دست اهل‌ش تا به این بهانه برچسبِ خشونت علیه زنان بر کشوری بزنند و پشت‌بندش به این بهانه تحریم کنند و الخ... درست مثل روز مقابله با منع آزمایش‌های هسته‌ای که اکنون تنها کارکردی که دارد ایجاد وجاهت برای وضع تحریم‌های جدید علیه کره‌ی شمالی است. البته این روز کم‌اهمیت‌تر از آن است که با روز منع آزمایش‌های هسته‌ای و از این دست مقایسه شود و البته نباید به صرف این‌که پشت این روز کلمه جهانی الصاق شده آب از لب و لوچه عده‌ای آویزان شود چرا که رقص و گل و بلبل! هم روز جهانی دارند! و ایضا در بعضی از کشورها چاکِ سینه‌ی بانوان هم یک روز را به نام خود سند زده! به هر تقدیر خوب است نگاهی به مواردی که به نظر بانیان نام‌گذاری این روز ذیل عنوان خشونت علیه زنان قرار می‌گیرد، نگاهی بیندازیم.

نگاه به عنوان ابزار جنسی به زنان: همان‌طور که از این عنوان بر می آید بحث سر نگاه است. این که زنان را به چه دیدی نگاه نکنیم و یا اینکه به چه دیدی به آنها بنگریم. هوش و فراست زیادی لازم نیست تا بدانیم تغییر دید مردان در باره زنان چیزی نیست که با زدن یک دکمه یا با یک دستور سازمانی  و به فرموده تغییر کند. بحث سر فرهنگ و طرز تفکر است و چه کسی بیشتر از خود زنان باید تلاش کند در جهت تغییر این نگرش؟! پرواضح است که هیچ مردی و نه هیچ انسانی علم غیب ندارد که به یک نظر تمام فضایل و توانایی‌های بانویی را دریابد. آن‌چه که یک مرد در برخورد اول از یک زن می بیند سر باز و سینه برآمده و ماتحت برجسته است. سرخآب و سفیدآب و عکس‌های پروفایل خیل کثیری از این دسته نشان می دهد که خودشان هم چندان بی رغبت نیستند که با زیبایی‌های جنسی شناخته شوند. این پیش زمینه را میزان کم فعالیت‌های مثمرثمر اجتماعی یا فرهنگی یا ورزشی و غیره از بانوان چه در ایران و چه در دیگر ملل راقیه تشدید می کند. بانوان از خود، نمایه‌های جنسی عرضه می‌کنند ولی‌کن انتظار دارند- یا شاید وانمود می کنند که انتظار دارند- به دید جنسی به آنها نگاه نشود! مس را طلا دیدن اگر از سر سفاهت و دیوانه‌گی نباشد قطعا از سر کوری است.

به کار بردن الفاظ رکیک در رابطه با زنان: کافی است در گزاره مذکور کلمه مردان را جای‌گزین کلمه زنان کنید تا با معنی‌دار بودن این گزاره به عمومی‌بودن قباحت آن پی ببریم. فحش و الفاظ رکیک چه در رابطه با مردان باشد و چه در رابطه با زنان محکوم است. فحش را چه به اقوام ذکور یک شخص نسبت دهیم و چه به اقوام اناث در هر حالت مذموم و نکوهیده است وان‌گهی اگر قدری زاویه‌ی دید بانوان در این باره تحمل انعطاف را داشته باشد، خواهد‌دید که در دعوا حلوا پخش نمی‌کنند و اگر قرار است زبان به فحشی آلوده شود سعی هر یک بر آن است که الفاظ رکیک به عزیز ترین اقوام طرف دیگردعوا اصابت کند. و چه کسی نزد مردان عزیزتر از مادر و خواهرشان؟ و باز چه کسی نزد زنان عزیزتر از مادر و خواهرشان؟ لذا این که پیکان فحش‌ها و الفاظ رکیکه غالبا به سمت زنان اشاره می‌رود نه از سر عدم علقه و بی‌اعتنایی و بی‌احترامی مردان نسبت به زنان بل‌که به سبب آگاهی افراد از وجود حرمت زنان برای مردان است. دنیایی که در آن فحش به زن و مرد، هر دو در یک ردیف قرار بگیرند، قطعا دنیای غم‌انگیزی‌ست. خاصه برای زنان!

حملات جسمانی و کتک زدن: از معدود مواردی است که در بیان مورد خشونت انصاف به خرج داده شده است! اینکه خشونت و حمله را تعمیم نداده و آن را به قید جسمانی مقید کنیم حقیقتا شایسته تقدیر است! واضح است که مرد به سبب قوت جسمانی بیش‌تر در اکثر موارد در موضعی است که می تواند به ناحق از قوه‌ی جسمانی‌ش سوء‌استفاده کند که در باره این سوء‌استفاده در تعالیم دینی هشدار داده‌شده‌است. و شایسته است که به صورت جهانی از این معضل منع شود، منتها اگر این مورد را تعمیم بدهیم به مواردی از قبیل خشونت‌های رفتاری و کلامی می‌رسیم که برای هر دو جنس یک‌سان است. در دنیایی که زنان به خاطر حملات نگاهی! مردان طلب‌کارند این حق البته برای مردان محفوظ است که از دست حملات بعضا کلامی و غالبا روانی و نداشتن امنیت روانی در جامعه روزی جهانی را به نام منع خشونت علیه مردان نام‌گذاری کنند.

تجاوز جنسی در بستر زناشویی( تجاوز شوهر به هم‌سر!): لب‌خند و دیگر هیچ! یک لحظه چشم‌هاتان را ببندید و به واژه‌ی تجاوز فکر کنید. بعد چشم‌هارا باز کرده و دوباره ببندید و این‌بار به واژه‌ی زناشویی و هم‌سر فکر کنید. هروقت توانستید این دو را به هر ضرب و زوری، حتی به زور خیال به هم بچسبانید، اعلام کند تا علاوه بر داشتن یک جایزه نفیس درمورد آن صحبت کنیم. تجاوز صورت بگیرد و هم‌چنان خانواده‌ای باشد یا خانواده‌ای باشد و در آن تجاوزی صورت بگیرد؟!

 به هر تقدیر آنچه که از موارد فوق بر می آید تا هنگامی که خود بانوان دست نجنبانند و به صورت منطقی و علت و معلولی با این قبیل پدیده‌ها برخورد نکنند، به صرفِ نارنجی‌کردن پروفایل‌ها، پست سیستم نشستن و تخیل‌کردن و تولید داستان‌های افسانه‌گونه و... انتظار معجزه برای تغییر دید مردان و جامعه نسبت به آنها غیرممکن به نظر می‌رسد.

*بازتاب همین مطلب در سایت فرارو

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

 

  • ویار تکلم

برای من شهر تهران فقط در یک عبارت خلاصه می‌شود: میدانِ انقلاب و خیابان‌های اطراف‌ش. یعنی اگر تهران هیچ چیز دیگری به جز این را نمی‌داشت باز هم برای‌م دوست‌داشتنی بود. کما این که الان هم به‌دون آن چیزی ندارد!

انقلاب یک زنده‌گی به تمام معناست با تمام ریزه کاری‌هاش. عشق دارد. وقتی که بوته‌های پارک لاله‌اش از برخوردهای یواش‌کی‌ش خاطره دارد. برخورد دست به دست. برخورد تن به تن. بر خورد لب به لب. برخورد...علم دارد. وقتی که در آن هوای دم‌کرده‌ی ناشی از تجمعِ نزدیکِ کتاب‌فروشی‌ها و انتشاراتی‌ها در صفِ پرینتِ جزوه‌ها و کتاب‌های امتحان هفته‌ی آینده ایستاده باشی. تشنه‌گی و گرسنه‌گی دارد. این را نه من که همه آن فست‌فودی‌ها و سلف‌سرویس‌های آن راسته، گواهی می‌دهند. وقتی گوجه و خیارهای لهیده شده با پا، کف‌ش را سنگ‌فرش کرده باشد. فقر دارد. وقتی که دخترک فال‌فروش، دست‌م را به نشانه التماس می‌کشید که یعنی تورا به خدا برای‌م از همان‌هایی که خودت می‌خوری بخر! همان یعنی شیرموزبستنی. و وقتی برای‌ش خریدم همان را هم با دوستان دیگرش شریک کرد! هرکس در حد یک بار مکیدن نیِ دهنی نفر قبلی. خشم دارد. این را عربده‌های راننده‌های تاکسی آن‌جا که برای تصاحب یک مسافر بیش‌تر، سه‌هزار تومان بیش‌تر می‌کشند، اعلام می‌کند...شهوت دارد. نفرت دارد. قهر دارد. آشتی دارد. درد دارد. غم دارد. شادی دارد...

و من در دنیا از هرچیزی مطمئن نباشم، لااقل از این مطمئن‌م که روزی خانه‌ای در آن حوالی خواهم‌خرید. صبح‌ها با صدای بوقِ ماشین‌هاش بیدار خواهم‌شد و آن‌گاه که با دست چپ‌م فنجان چای گرم‌م را فشرده‌ام تا کمی از سرمای زمستان رخنه کرده زیر پوست‌م را با آن بکُشم، با دست راست، پنجره‌های خانه را باز می‌کنم و با چند نفسِ عمیق به استقبال دود می‌روم و آن را تا زیرین ترین لایه‌های ریه‌هام می‌کشم!

*بازتاب همین مطلب در هفته‎نامه‎ی هم‎شهری جوان

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

خبر ازدواج‌ش را که شنیدم، تصمیم گرفتم تمام خاطراتی را که با او دارم از بین ببرم. خاطرات، یعنی همان پنجاه‌وسه عکس پروفایلی که در طول دو سال از او جمع کرده بودم، به همراه جمله‌ای که دو سالِ تمام قرار بود روزی آن را به او بگویم که خُب آن روز هم هیچ‌گاه فرا نرسید. عکس‌ها را از گوشی‌م پاک کردم اما دوست‌ت دارم را بعید می‌دانم هیچ‌گاه از قلب‌م پاک شود.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

«هیچوقت کسی را قضاوت نکنیم». این جمله‌ای‌ست که این روزها مثل نقل و نبات از دهان همه قشری از جامعه جاری می‌شود. از مجری‌های تله‌ویزیونی و بازی‌گران و ورزش‌کاران گرفته تا بیوهای اینستاگرامی و حتی پروفایل‌های تله‌گرامی و حتی‌تر ماشین‌های پشت‌نویسی شده و... این جمله، انصافا جمله‌ی خوبی‌ست. یعنی در معنای درست‌ش، قضاوت نکردن یعنی حکم کلی صادر نکردن. یعنی برچسب نزدن. یعنی گاهی بخشیدن خطاهای دیگران وقتی که خودمان را جای او بگذاریم و...و چه چیزی به‌تر از این؟ درست است که این به‌تر است ولی ما که به‌تر نیستیم! و این گونه شد که ما از این جمله سوء استفاده می‌کنیم. سوء‌استفاده‌ای از جنس این که هرکار خطایی که خواستیم انجام می‌دهیم و  اصلا هم به انگشتِ شستِ پای چپ‌مان هم نیست که این کار نادرست است اما همین که بعدها لو می‌رویم و باید در مقام پاسخ دربیاییم، فورا زیر عَلَم قضاوت نکنیم شروع به سینه زنی می‌کنیم و با نوای ای مردم نباید ما را قضاوت کرد، دم می‌گیریم! آن‌قدرها این سوء‌استفاده غلیظ است که پُربی‌راه نیست که گمان کنیم گوینده‌گان این جمله، خود در ردیف خطاکارانی قرار می‌گیرند که از این جمله برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات‌شان استفاده می‌کنند. مثلا آقای بازی‌گر تا وقتی که در پست‌های اینستاگرام‌ش به زمین و زمان می‌پرد و به همه گیر می‌دهد، دیگران را قضاوت نکنیم را سیری چند فرض می‌کند اما تا گندش در می‌آید که باز هم مطابق معمول! کارش با عشق اِنُم‌ش به پایان رسیده و در حال رِل زدن! با مورد اِن به‌علاوه یک است سریعا یاد این جمله می‌افتد که نباید قضاوت بکنیم! یا فوت‌بال‌یستی که دنیای مجازی را با قهوه‌خانه اشتباه گرفته و دم‌به‌دم از دم‌ها و کام‌رانی‌هاش رونمایی می‌کند، همین که عمل‌کرد ضعیف‌ش را معلولِ دود می‌دانند، فی الفور یادش می‌آید که جمله قضاوت نکنیمی هم در دنیا وجود دارد...

 از این ها که بگذریم. ما نه تنها در سوء‌استفاده از این جمله دچار خطا شده‌ایم که حتی در استفاده‌اش هم. خطا به این معنا که هروقت دل‌مان خواست از آن استفاده می‌کنیم و هروقت که نخواستیم نه! هرگاه به نفع ما باشد، از آن استفاده می‌کنیم و هرگاه به ضررمان باشد فراموش‌ش! اگر قضاوت‌نکردن خوب است باید همیشه خوب باشد نه فقط وقتی که در راستای هدف عده‌ای باشد. مثلا وقتی که صحبت از تن‌فروشی زنان باشد، سریعا جماعتِ نسوانِ دلواپس و خواستار آزادی یک‌وجب زیر ناف! بانگِ قضاوت نکنیم! ما که جای او نیستیم! لعنت به جامعه که باعث این شده! چه بسا اگر هرکدام از ما هم جای آن‌ها باشیم باز همین کار را انجام دهیم و... سر می‌دهند اما همین جماعت، هنگام مثلا تعرض مردان به زنان (لزوما فیزیکی نه، مثلا به قول خودشان نگاهی!) قضاوت نکنیم را می‌فرستند لای باقالی‌ها و شروع می‌کنند به قضاوت. مردان هیز! دارای عقده‌های جنسی! حتما در زندگی‌شان شکست خورده‌اند که می‌خواهند از همه انتقام بگیرند! اصلا باید همه مردها را کُشت و سوزاند و خاکسترشان را به باد داد! و...در حالی که طبق این حکم کلی قضاوت نکنیم باشد، نباید به آن‌ها خرده‌ای گرفت. یا مثلا مردها، تا وقتی که عیش‌شان کوک باشد و هر روزشان شبِ جمعه؛ برای دوست‌دخترشان مشغول صرف فعل قضاوت‌نکنیم هستند اما همین‌ها وقت ازدواج که برسد، محال است از کوچه‌ای که همین دوست‌دخترهاشان در آن سکونت داشته باشد عبور کنند. در حالی که اگر به این جمله باشد باید برای‌شان فرقی نکند که دختر آفتاب مهتاب ندیده‌باشد یا دیده! چرا که نباید قضاوت کرد! از این نظر یقه جردادن‌های جامعه در ماجرای قتل و تجاوز ستایش، دختر خردسال افغان، توسط پسر نوجوان هم بی‌معنی می‌شود. ما که جای آن پسر نبودیم، پس نمی‌توانیم قضاوت کنیم! یا حتی کلان‌تر نگاه کنیم. به این جمله باشد، نباید هیچ رئیس‌جمهور و وزیر و مدیر و معاونی را نقد کنیم چرا که نباید قضاوت کرد! از کجا معلوم که ما هم اگر جای آن‌ها می‌بودیم، همین کارها را حتی با شدت بیش‌تری انجام نمی‌دادیم! یا این که دم‌ت گرم که دی‌شب زدی توی گوش‌م! اشکالی ندارد. قضاوت‌ت نمی‌کنم که چرا این کار را انجام دادی. شاید اگر من هم جای تو می‌بودم به شدت بیش‌تری توی گوش خودم می‌زدم و حتی یک لگد هم خودم را مهمان می‌کردم! و...

اگر قرار باشد بخواهم موردی این موارد را بررسی کنم، گمان‌م حجم رمانی برای‌ش کافی باشد، اما از آن جایی که نباید قضاوت کرد! در همین جا متن را به پایان می‌برم! اما ای‌کاش یاد بگیریم که قضاوت‌نکردن با بلاهت و خود را به خواب‌زدن متفاوت است. قضاوت نکنیم، وقتی که رفتاری روی مرز خوب و بد بودن راه می‌رود. قضاوت نکنیم، وقتی که ماجرا مربوط به زندگی شخصی کسی باشد. قضاوت نکنیم، وقتی که گفتار و رفتار کسی هیچ تاثیری روی زندگی ما نداشته باشد. و یاد بگیریم قضاوتنکردن افراد ربطی به قضاوتنکردن افعال ندارد. و یادمان باشد که این افراد هستند که گاهی نباید قضاوت شوند و نه افعال، که همیشه باید مورد قضاوت قرار بگیرند!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

همیشه که نباید برای عاشق‌شدن نیاز به وجودش باشد. گاهی می‌شود عاشق بود، بدون این که خیابانی را با هم متر کرده‌باشید. بدون این که دست هم را گرفته‌باشید و با تک‌تک خیابان‌ها خاطره داشته‌باشید. بدون این که در کافه‌ای قهوه‌ای را هورت کشیده‌باشید و صدای خنده‌هاتان چشم‌ها را به طرف‌تان برگرداند. عشق اگر عشق باشد و عاشق اگر عاشق، با صدای «مگه لالی که همه‌ش زنگ می‌زنی و حرف نمی‌زنی» هم می‌شود عشق‌بازی کرد!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

به نظرم نه مشکی رنگ عشق است و نه سبز. نه قرمز رنگ آن است و نه آبی و نه هیچ رنگ دیگری! نه تنها این، که حتی عشق هم رنگ ثابتی ندارد به نظرم! مثلا دی‌شب، رنگِ عشق، روسری صورتی بود با لباس چهارخانه‌ی سیاه و‌سفید و تلّی از برگ‌های نارنجی پاییزی که روی زمین ریخته‌شده‌بود. و یا این که ام‌شب هم رنگ عشق، «لست سین اِ لانگ تایم اِگو» است!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

اگر از من بخواهند یک لیست مثلا ده نفره از به‌ترین نویسنده‌ها را به انتخاب خودم سیاهه کنم، اسم‌های زیادی را مدنظر دارم. به گمان‌م بارها بنویسم، خط بزنم و اسامی را جابه جا کنم. حتی فکر کنم خروجی نهایی هم به طور صد در صد مطابق میل‌م نباشد. اما اگر از من بخواهند دوست داشتنی‌ترین نویسنده‌ها را سوا کنم بدون هیچ تردیدی نام رضا امیرخانی را در صدر آن با خودکار و خط خوش می‌نویسم!

رضا امیرخانی برای من فراتر از یک نام نویسنده است. چیزی شبیه به یک دوست. شبیه دوستی که در اولین برخودش با تو چنان صمیمی و راحت برخورد می‌کند که تو مجبوری وسط کار شماره تلفن‌ش را ازش بپرسی و حتی با اسم کوچک هم ذخیره‌اش کنی! در حالی که اصلا هم خبر نداری یکی از بزرگ‌ترین نویسنده های کشور است. همین قدر صاف و ساده و صمیمی و البته خودمانی. به یاد بیاورید حضورش در خندوانه را. رو به روی کمدینی استخوان خرد کرده. می‌توانست مثل خیلی از هم صنفان‌ش شق و رق به‌ایستد و کلمات قلنبه سلنبه تحویل دهد که بله من خیلی بلدم! اما در عمل چه کرد؟ پا به پای جوان شوخی کرد. خندید و خنداند و حتی آموزش داد. (صحنه ای که قرار بود با هم‎سرش صحبت کند و چه زیبا فهماند زنده‌گی زناشویی مختصِ چارچوب خانه است و نباید همه جا آن را جار زد!). امیرخانی همه این ها هست و مذهبی هم هست! در دوره‌ای که همه از یک فرد مذهبی فقط حلقی حرف زدن و امر و نهی‌های‌ش را می‌شناسند، بودن شخصی با مشخصات و مختصات امیرخانی در جبهه مذهبی که هم می‌خندد، هم شوخی می‌کند، هم تفریح می‌کند، هم سفر می‌رود هم پرواز می‌کند! و هم های زیادی که دارد، غنیمتی ست که باید بیش‌تر قدرش را دانست. (بماند آن که خیلی‌ها حتی به خودی‌ها هم رحم نمی‌کنند و او را می‌زنند! شبیه استدلال مضحک چرا امیرخانی در جنگ شرکت نکرد؟)  با این وجود حتی اگر چند خط بالا را هم نادیده بگیریم، باز هم نمی‌توان امیرخانی را نادیده گرفت! نه خودش را و نه آثارش را! نه خودی که در نوزده ساله‌گی، سنی که خیلی هایمان در آن دنبال دل دادن و قلوه گرفتن های الکی هستیم، ارمیایی را می‌نویسد که هنوز هم خواندنی است و تعابیری دارد که برای سنی به اندازه او شگفت‌انگیز است. (به یاد بیاورید تعبیر خودکشی ماهی از بی‌آبی و برداشت‌ش از اتمام جنگ). نه خودی که در تاپ تن های دانشجوهای کشور نامبروان بود! نه خودی که اهل اختراع بود! نه خودی که در محضر علمای به نام درس پس داده بود و...و نه آثاری مثل منِ اوی‌ش را که خیلی هایمان عاشق شدن را مدیون‌ش هستیم. چه عاشق شخص‌شدن و چه عاشق کتاب‌خوانی! و هنوز که هنوز است بخواهیم برای عشق‌مان کتاب هدیه ببریم اولین اسمی که به ذهن‌مان میرسد، همین منِ او ست! نه آثاری مثل جان‌ستان کابل‌ستان را که دید ما را نسبت به افغان‌ستانی که فکر می‌کردیم همه اش جنگ و خونریزی و کشت و کشتار است تغییر داد و...با این حال باز هم اگر همه‌ی خط‌های بالا را نادیده بگیریم باز هم امیرخانی برای من دوست داشتنی است. به خاطر رواج جدانویسی و علتی که پشت آن است. و باز هم اگر همین خط آخر را هم نادیده بگیریم باز هم امیرخانی برای من دوست داشتنی است. چرا که او رضا امیرخانی است!

*بازتاب همین مطلب در هفته‌نامه‌ی هم‌شهری جوان

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

آن اوایل که موج آزادی یواشکی زنهای ایرانی توسط مسیح علی‌نژاد به پا شد، این مسئله خیلی برای‌م جالب بود. این که عده‌ای برای خواسته‌ی خود (درست یا غلط) این‌گونه با هم متحد شدهاند و به دنبال رساندن صدای خود به گوش همه هستند. همهاش آن را دنبال میکردم. به هر نحوی از آن اطلاعات کسب میکردم. پای حرفهاشان مینشستم و ازشان سوال می‌پرسیدم و با آن‌ها بحث می‌کردم. نظر میدادم و نظرهاشان را گوش می‌کردم و... کمی بعد این ماجرا برایم یخ کرد. حسم را به آن از دست دادم و دیگر آن را دنبال نمیکردم. بعدترها خنده جایگزین بیحسی شد و تا همین الان که هربار هر داستان یا خبری از آن میشنوم پقی میزنم زیر خنده! خندهای بر دختران سادهی فریب خورده‌ای که گولِ بازی را خورده‌اند و وارد بازی شده‌اند. به نظرم علی‌نژاد و امثال او با این حرکت بزرگ‌ترین خیانت را علیه زنان و بزرگ‌ترین خدمت را به زن‌ستیزان کرده‌است. و اگر من جای جماعت مردسالار می‌بودم هر ساله از او به خاطر این خوش‌خدمتی‌اش تقدیر می‌کردم و حسابی هواش را می‌داشتم. چه خدمتی؟ چه خدمتی بالاتر از این که سال‌هاست تمام خواسته‌های به حق یک زن را محدود کرده‌اند به نمایان بودن یا نبودن چند تار مو! و همین چند تار مو را این قدر بزرگ جلوه داده‌اند تو گویی که اگر موهاشان آزاد باشد تمام مشکلات حل می‌شود.  بیاییم با خودمان رو راست باشیم. اصلا فرض کنیم حجاب برداشته شده و همه زن ها توانسته‌اند با هرپوششی در جامعه ظاهر شوند. و حتی بیش‌تر اصلا فرض کنیم این آزادی از نوع پوش‌ش به یک وجب پایین‌ترِ نافِ زنان هم برسد و هر زن بتواند هم زمان با هر تعداد نفری بخوابد و به اصطلاح خودشان، اختیار تن‌شان را داشته‌باشند. خب بعدش چه؟! آیا این نهایت خواسته یک زن است؟ این که آزاد باشد که فقط دل‌بری کند؟! یعنی دختران ما ریاست فلان اداره و بهمان کارخانه و حتی حضور در مجلس را حق خود نمی‌دانند و فقط با همین تار مو راضی و بل‌که ارضا می‌شوند؟! قدما می‌گفتند باید به مرگ گرفت تا به تب راضی باشد آیا برداشتن حجاب مرگ خواسته دختران ماست؟ واقعیت تلخی‌ست که سال‌ها دختران ما بقیه ابعاد جامعه را دو دستی تقدیم آقایان کرده‌اند و چسبیده‌اند به چند تار مو. هر بار خبری از اعتراض زنان است پای حجاب هم در میان است! هربار کمپینی از زنان برپا می‌شود پای حجاب در میان است! هربار حرکتی از زنان صورت می‌گیرد بر مبنای حجاب است! مثلا آرزو به دل ماندم روزی زنان به خاطر علم تحصن کنند! به خاطر پول! به خاطر گرفتن مثلا حق خود از جامعه. یا مثلا کمپینی برپا کنند برای مثلا حضور در انتخابات مجلس و یا هر پست اجرایی دیگری و تصمیم بگیرند حق خود را از تمام مردانی که به زعم آن ها گرگ هستند، بستاننند! قسمت ناراحت کننده این ماجرا هم این است که این خود گول‌زده‌گی و سرگرم‌شده‌گی هم فقط مختص به عوام نیست. هنرمندان و مثلا روشن‌فکران هم گرفتار همین سطحی‌نگری شده اند. ترانه علیدوستی تتوی فمینیستی را روی دست‌ش خالکوبی کرده و اعلام کرده یک فمینیست است! خب که چه؟ به چه دردی می‌خورد این؟ تا به حال شده همین خانم فمینیست از شهرت‌ش برای تهییج زنان برای حضور در جامعه استفاده کند که زنان چه نشسته‌اید باید جای‌گاه خود را در علم و هنر و ورزش و...در جامعه به دست بیاورید؟ یا شده اعلام کند: ای دختران طرف‌دار من! در فلان انتخابات به فلان کاندیدای زن رای دهید تا بتواند مشکلات شما را پی‌گیری کند؟ و... هرچند این مشکل به کم قانع بودن، فقط مختص به ایران نیست و حتی در کشورهایی که بهشت زنان آزادی‌خواه است هم دیده می‌شود. (نگاهی به برندگان جوایز علمی، مسئولان سیاسی و...بیندازید!) اصلا بیاییم از زاویه دیگری هم به ماجرا نگاه کنیم. از بین دوستان‌م پسرها ازدواج نمی‌کنند، چون می‌خواهند ادامه تحصیل بدهند و به سایر آرزوهای خود برسند اما دخترها درس نمی‌خواننند تا ازدواج کنند و توسط شوهرشان به آرزوهای خود برسند. از بین دوستان‌م پسرها همه کارهای اجرایی دانش‌گاه را در دست گرفته‌اند دخترها هنوز در حال عوض کردن رژ لب و به نمای‌ش درآوردن اپیلاسیون خود برای دل‌بری کردن هستند و هزار و یک مثال دیگر....

 و به نظرم این جان‌مایه چیزی است که در جامعه وجود دارد. دختری که حتی خودش را هم باور ندارد که می‌تواند و همین که بتواند یک کف دست پارچه را کنار بزند گویی به خواسته‌اش رسیده. دختری که اوج خواسته های چند ساله‌اش رها کردن موی سر خود است. دختری که هیچ دغدغه‌ی دیگری جز نمایاندن ندارند. دخترانی که خودشان خودشان را محدود به فقط رهایی از حجاب کرده‌اند. خودمانیم چنین دخترهایی شایسته‌ی تو سری خوردن نیستند؟!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

ماهِ اول: بود و نبودش فرق می‌کرد. نبودش به‌تر بود. اول‌ش که گوشه‌ی وی آی پی اتاق را که حسابی برای‌ش نقشه کشیده بودم گرفته بود. بعدش باید حرصِ تقسیم اینترنت را هم می‌خوردم. این‌ها به کنار. روی مُخ ترین قسمت ماجرا، ساکتِ ساکتِ ساکت بودن‌ش بود .فکر کنم باید با انبردست کلمات را از دهان‌ش استخراج می کردم. بزرگ‌تر بودن‌ش هم یک احساس ادبِ کاذب را در وجودم قل قل می داد که به هیچ وجه باب میل‌م نبود.راست‌ش اصلاً حضورش زیادی سنگینی می کرد. شاید می‌خواستم حرفی خودمانی بزنم.اَه! این این جا چه کار می‌کند؟

 ماهِ دوم: بود و نبودش فرقی نمیکرد. همان گوشه ساکت و آرام نشسته بود. تقریباً یک و نیم برابر من سن داشت و همین هم باعث شده بود نه من کاری به کارش داشته‌باشم و نه او کاری به کارم. تازه اسم‌ش را هم یاد گرفته‌بودم و تعارفات الکی صبحانه/نهار/شام تنها پالس‌های ارتباطی بین ما شده بود. الآن که فکر می‌کنم اصلاً من کی کارم با اینترنت زیاد بوده که حضورش مانع کارم شده‌باشد؟

 ماهِ سوم: بود و نبودش فرق می‌کرد. بودش به‌تر بود. همین که اواخر هفته‌ها در اتاقی که تنهایی، چهره ی هیولاطورش را برملا می‌کرد، تنها نبودم خودش نعمتی بود. مشترکاتی هم ایجاد شده بود و گپ‌هایی هم! حتی دم‌ش هم گرم! گه‌گداری، زحمت درست کردن غذاهای خام و جارو را هم می‌کشید.

حالا: رفت! اصلاً قرار نبود که بماند. همان اوایل هم صحبت از رفتن می‌کرد. دنبال یک خانه جمع و جور می‌گشت که حاصل شد. هنوز بارو بندیل‌ش همین جاست. مرتب و منظم. در منتها الیهِ اتاق و به ام‌پی‌تری‌ترین شکل ممکن. حالا که فکر می‌کنم راست‌ش هیچ خاطره‌ی قابل ذکری با هم نداشتیم که بعدها بخواهیم نقل‌ش کنیم .حتی امکان دارد همین روزها، همین حداقل تصویرها هم در لابه‌لای ذهن‌مشغولی‌ها و روزمرگی های زندگی هرکدام‌مان گم و گور شود. اما قصه ی غریبی‌است این دل‌تنگی. هم برای من و هم شاید برای او...

پ. ن: کم کم ایجاد می‌شود و انباشته. لحظه به لحظه، تصویر به تصویر، رفتار به رفتار، صدا به صدا، دلت را پُر می‌کند و وقتی که پُرشد. در یک آن، تهِ دل‌ت را خالی می‌کند. به همین سادگی! به احترامِ «عادت»، این حس عجیب و غریب...

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

سلام جناب آقای کیارستمی!

امیدوارم حال شما خوب باشد! همین اول کار ببخشید که بد موقع مزاحم می‌شوم. راست‌ش خودم هم می‌دانم که شما الان در پیچ و خم کارهای اداری‌تان هستید و دارید مراحل مهر و امضای‌تان را طی می‌کنید و سرتان بسیار شلوغ است اما من هم با شما کمی حرف دارم و امیدوارم شما آن را بخوانید یا حداقل آن را در جیب‌تان نگه داشته و در پایان مراحل اداری‌تان یک نگاهی به آن بیندازید.

آقای کیارستمی!

چند روزی می‌شود که شما رفته‌اید و همان‌گونه که حتما خودتان هم استحضار دارید همه ما در غم فراق شما در حال سوزش هستیم. البته سوزش که چه عرض کنم، فقط وانمود به سوزش می‌کنیم. آخر می‌دانید چیست؟ هر کس در غم فراق شما خودش را نشان دهد با کلاس محسوب می‌شود و اهل هنر و چه کاری راحت‌تر و به‌تر از این؟ چند پستِ اینستاگرامی و تلگرامی و تغییر عکس پروفایل و تمام! خواستم بگویم که اصلا گول این رفتارهای ما را نخورید! ما همان‌هایی هستیم که روزی به شما انگ دوستی با استکبار را زدیم فقط به بهانه این که شما در فرنگ جایزه می‌گرفتید و روزی به شما انگ ضد دینی زدیم به خاطر همین فیلم‌هایی که در ینگه‌ی دنیا می‌ساختید و دگر روز باز هم به شما انگ...باز هم می‌گویم گول این رفتارهای ما را نخورید،  نشان به آن نشان که الان از همین ما بپرسند چند تا از فیلم های شما را دیده‌ایم اگر نگوییم صفر می‌گوییم یک! و چه چیزی برای هنرمند بدتر است از این که مردم فقط مرگ‌ش را ببینند و نه هنرش را؟!

آقای کیارستمی!

حرف بسیار است و مجال کم! می‌خواستم از ناملایمت‌هایی که دولتی‌ها در حق شما کردند هم برای‌تان بگویم. می‌خواستم از ناملایمت‌هایی که اهل هنر نسبت به شما روا داشتند هم برای‌تان بگویم. می‌خواستم از...اما چه کنم که باید متن‌م کوتاه باشد تا در یک پست وب‌لاگی و تلگرامی جا شود. چون می‌خواهم این را منتشر کنم تا همه فکر کنند چقدر اهل هنر هستم! وگرنه خودت هم می‌دانی حتی یک فیلم از شما ندیده‌ام چه برسد به این که برای شما ناراحت هم باشم! لایک‌ها برایم مهم‌تر هستند! پس فقط از شما می‌خواهم سلام گرم مرا به جناب خداوند برسانید و سفارش من را هم به او بکنید. راستی سوالات نکیر و منکر چه‌طور بود؟ من که مطمئن هستم که نمره خوبی آورده‌اید!

قربان شما یک مثلا دوست‌دار هنر

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم