ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/9yjKWb

کانال ویار تکلم در تلگرام:
https://telegram.me/zaerezari

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است


بسته‌ی ده تایی‌ش می‌شد 25 تومان. عکس‌های بازی را می‌گویم. سوپرمارکت محل هم که تا فهمیده بود، مد! شده، آن‌ها را کنار اجناس لوکس قرار داده بود. برای همه‌ی سلیقه‌ها چیزی پیدا می‌شد.از عکس‌های بدن‌سازها که حسابی روی بورس بود بگیر تا حتی بازی‌گرهای وطنی و فراوطنی! اصلاً از همین جا بود که رونی کلمن و ژان‌کلودون‌دم (با آن اسم سخت‌ش) را شناختیم. پشت هر عکس اطلاعات ریز شده بود. دور بازو و ران (گاهی تا 120 سانتی متر!) برای بدن‌سازها و تعداد گل زده و امتیاز فوتبال‌یست ها هم که از پارامترهای جذاب و متغیر! هر عکس بود. خرید چند بسته‌ی اول به جیب بابا بستگی داشت و افزودن‌ش با شیب ملایم! هم به میزان همت و پشت‌کار و البته شانس. عصرهای تابستان که گرما اجازه می‌داد هرکسی عکس‌های کش به دور بسته ، توی پلاستیک گذاشته شده، توی کوچه‌ها سرازیر می‌شد.قانون نانوشته‌‌ای هم بود که عکس های درجه کیفی الف!هیچ وقت رونمایی نمی‌شود به جز هنگام مبادلات.  دو نوع بازی هم رواج داشت. نوع اول که از هر نفر چند عکس جمع، عکس‌ها رو به بالا گذاشته و به نوبت با کف دست، محکم روی‌ش کوبیده‌می شد.هرکس هر عکسی را که زیرو رو می‌کرد را تصاحب می‌کرد.نوع دوم‌ش هم که برپایه‌ی رنگ غالب هر عکس بناگذاشته می‌شد.به این صورت که به نوبت هرکس یک عکس را می‌گذاشت و نفر بعد عکس دیگری را روی‌ش.اگر شانس یار می‌بود و عکس هم‌رنگ گذاشته‌می‌شد همه عکس‌ها برداشته می‌شد.بماند آن‌که همیشه هم بر سر تعیین رنگ هر عکس، اختلاف بود و جنگ و دعوا می‌شد. اما قسمت شیرین ماجرا که معمولا هر چند روز یک‌بار اتفاق می‌افتاد. مبادله‌ی کالا به کالا!هرکس هر عکس کم‌یابی را برای فروش عرضه می‌کرد.هرکس کم‌یاب در مقابل چند عکس پریاب! آن زمان‌ها که آرنولد شمشیر به دست مد بود و خواهان فراوانی داشت. دیده‌می‌شد گاهی ارزش‌ش هم به بیست عکس می‌رسید!
حالا که چند سال گذشته یکی از فانتزی‌هام دیدن چند بچه‌ی عکس به دست در کوچه است. اما نیست که نیست.
پ. ن: چند روز پیش که اتفاقی چشم‌م به ورژن جدید عکس‌های بازی افتاد. بروس‌لی جای خودش را به بن‌تن داده و آرنولد هم با دی‌جی‌مون جای‌گزین شده‌بود.

*بازتاب همین مطلب در هفته‌نامه‌ی هم‌شهری جوان

  • ویار تکلم

کینه‌اش را به دل گرفته‌بودم. درست از وقتی که آن شاه تیله‌ام را برده بود. شک نداشتم که کار خودش بود. بسته تیله‌های‌م که افتاد فقط او آن‌جا بود و به من کمک کرد. آن تیله را با هزار زور و زحمت از ته یک اسپری رنگ درآورده بودم. طلایی بود. بین آن همه تیله، این حکم همان زنبوری بود که بین چند هزار زنبور دیگر، ملکه شده‌باشد. باید می‌رفتم و پس می‌گرفتم‌ش! چه‌طور؟ دعوا؟ بی‌خیال! دموکراسی و گفت‌و گو؟ فکرش‌م نکن! فقط یک دوئل می‌توانست تکلیف را روشن کند. تیله در برابر تیله! یک دوئل تیله‌ای. قبل‌ش باید حسابی تمرین می کردم. تیرم خطا می‌رفت،می‌فهمید که چشم به آن تیله دارم و دیگر محال بود به میدان‌ش بیاورد. دو روز فرصت داشتم تا مسابقات محله‌ای.وقت مسابقه آن جا آن‌قدر شلوغ می‌شد که نه می‌شد جر زد و نه کسی شک می‌کرد. وقت کمی نبود. باید از یک بازیکن آماتور، حرفه ای می‌شدم. تمرینات سخت و فشرده بدن‌سازی، هوازی، بازی بدون تیله! و... در دستور کار قرار گرفت! و نصف روزی هم برای ریکاوری! روزش که رسید، آماده بودم. نوبت من شد. زاویه ◦56=α را گرفتم و پرتاب کردم. رفت توی چاله. رفت به هدف. انگری بردزیان! باید لُنگ بندازند از بس دقیق بود. نصف راه را رفته بودم. بقیه تیله‌های میدان را ورانداز کردم. خوش‌بختانه آن تیله من هم بود. اما بدی‌اش این بود که دور بود. خیلی دور. می‌شد قشنگ چند تای کنار چاله را جارو کرد و برد ولی آن یکی را نه! تا به حال از آن فاصله نزده‌بودم ولی حالا باید می‌زدم. یا بخت! یا اقبال! تمام نیروی‌م را در چله‌ی کمان گذاشتم و رهای‌ش کردم. صدای‌ش که برای‌م شبیه سمفونی بتهوون بود، هنوز گوش‌م را نوازش می‌دهد: تق!

  • ویار تکلم